من که از سال 91 خونه مامانم زندگی می کردم برای اینکه یکساله پولامونو جمع کنیمو یه خونه بخریم
اما با بیماری بابام کسی باهام کار نداشت تقریبا همه از خداشون بود کمک حال مامانم باشم
ولی دیگه از عید 94 که بابام رفته بود داداشم میگفت بلند شین میخوام برگردم بنایی کنم
تازه کل خونه پدری مونو خرید
خلاصه تا ما بجمبیم شد آذر 94 که اسباب کشی کردیم
ولی تو این فاصله خیلی اذیت شدم
مامانم که مثل جونم عزیزه خسته شده بود دوست داشت پسرش بیاد دیگه از داماد حوصلش سر رفته بود
البته حق داشت همش تنها بود
ما که از صبح می رفتیم سر کار
اون بودو تنهایی
برچسب:
نویسنده: آرتین نوری